ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و ثمین و جشن نیمه ی شعبان

سلام دوستان خوبم و سلام بر فرشته های نازم جونم براتون بگه که ما همچنان در سفریم .شب نیمه ی شعبان به همراه باباجون مرتضی و مامان جون مهری و خاله محبوبه رفتیم دزفول.فرداش عروسی پسرخاله ی باباجون بود.بابارضا هم که یه سه روزی اومده بود پیشمون دوشنبه صبح از خرم اباد حرکت کردبه سمت شیراز.ثمین برای این عروسی خیلی لحظه شماری کرده بود و میگفت :میخام برم عروسی و پیرهن خوشگلم رو بپوشم و برقصم" ولی تو شب عروسی فقط دوست داشت که نگاه کنه و اصلا نرقصید.با اینکه بابارضا نبود ولی اولین عروسی بود که بعد از مدتها بهم خوش گذشت و موقع آماده شدن برای رفتن به عروسی استرس و اعصاب خوردی نداشتم.ماشاله دخملیهام برای خودشون خانمی شدن و از این بابت خیلی خوشحالم.امشب ک...
4 تير 1392

دو ماه بعد...

سلااااااااااااااامی گرم به همه ی دوستان و دخترای گل خودم بالاخره بعد از حدودا 2ماه موفق شدم وصل بشم به این دنیای مجازی ...حسابی دلم تنگ شده برای تمامی دوستانم و برای جویا شدن از احوالاتشون . ما از 15 خرداد از شیراز حرکت کردیم و از طرف یاسوج به طرف خرم اباد اومدیم و 4 صبح رسیدیم.حالا امشب یعنی 19 خرداد مهمان داداشی و زن داداش و محمد طاهای عزیزم هستیم و منم ازفرصت استفاده کردم تا غبار از روی این دفتر خاطراتمون بزدایم.بابارضا فردا برمیگرده شیراز و ما حالا حالاها میمانیم اندر ولایتمان و بسی خوش به حالمان میشود.ثنا که حسابی با خاله محبوبه اخت شده و رفتارش حسابی خانمانه شده شبها هم در اتاق خاله و روی تخت خاله جان میخوابد.ثمین هم که حسابی در حا...
19 خرداد 1392

(✿◠‿◠)

  سلاااااااااااااام به همه ی دوستان عزیز ودوست داشتنی من مهتاب هستم خاله ی ثنا طلا و ثمین گلی خیلی از دوستان عزیز جویای احوال ثنا و ثمین و مامانشون  بودن برای همین  از طرف آبجی مرضیه جونم برای دوستای نی نی وبلاگیشون پیغام دارم : اولا که کــــــــــــلی سلام رسوندن و ابراز شدیـــــــــــــــد دلتنگی بعدش گفتن که تا مدتی  دسترسی به نت ندارن و انشاالله بزودی مشکل حل میشه و وبلاگ دخملای خوشگلش با کلی خبر آپ میشه الهی فداتون بشه خاله دلم براتون یه ریزه شده قربونتون برم   نویسنده :خاله مهتاب       ...
31 ارديبهشت 1392

تولد 7 سالگی ثنا طلا

وقتی که اومدی تو ،شادی و خنده اومد               بــرای دیدن تــــــو،صد تا پــرنده اومد وقتی که اومدی تو،صبــر زمین سر اومد                از زیر پات هر طرف هزار تا گل دراومد هدیه و شمع و خنده،جشن و چراغ و پولک            گـــل قشنگ و نازم ،تولدت مبارکـــــــــ سلا م به گلهای باغ زندگیم و همه ی دوستان مهربونمون.امیدوارم سال جدید،سالی پر از خیر و برکت و سلامتی برای همه باشه. امروز یعنی 17 فروردین ماه،دختر نازم،ثنای عزیزمون وارد 7 س...
18 فروردين 1392

نوروز 92

عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد   پی نوشت:روز سه شنبه 29 اسفند ساعت 11 صبح حرکت کردیم.این بار بابا رضای خوش ذوق ما رو از راه یاسوج و شهرکرد آورد.توی راه کلی خوش گذشت و منظره های زیبا دیدیم.ساعت 3 و نیم صبح رسیدیم و کلی مشعوف گشتیم و گشتند خانواده ی عزیزم.شب اول عید همه ی فامیل مهمان عمو جان در منزل بابابزرگ و مادر بزرگ مرحومم بودیم.همه رو یکجا دیدیم.جای عمه عفت و خاله مهتاب سبز بود. همین لحظه نوشت: امروز روز تولد هسر مهربانم و پدر دخترانم است. روز تولدت را که با روز میلاد شکوفه ها و سبز شدن زمین قرین است را به تو همسر مهربانم تبریک میگویم. دلت شاد و لبت خندان بماند...
1 فروردين 1392

داری چی کار مِیی کنییی؟!

این روزها(اواخر اسفند 91) ثمین خانوم ما کلی خانوم شده.واسمون از صبح تا شب حرف میزنه.فقط موندم چرا وقتی مهمونی میریم یا مهمان برامون میاد صم بکم میشه و حرف نمیزنه!!!!!!!!!! چند وقتیه که وقتی دیگه حرف کم میاره ،میاد پیشمون و الکی میپرسه مثلا من دارم آشپزی میکنم میاد و میگه:"مامان جون،داری چی کار مییکنیی؟"اگه برای شوخی بهش بگم دارم جارو میکنم میخنده و میگه:داری آشپزی میکنی که!!!! دو هفته ست که چرخ خیاطی تو اتاقه و هر چی دوختنی و درست شدنی بود رو درست کردم و در راستای این اقدامات یک عدد بلوز و دامن خوشگل هم برای ثنا دوختم که خیلی دوستش داره و میگه برای تولدم میپوشم.دیروز نشسته بودم تو سالن و کوک میزدم دامنی رو که از اول که خریدم گشاد بو...
23 اسفند 1391

آخرین روزهای اسفند 91

سلام سلام صدتا سلام به فرشته های نازم و همه ی دوستان عزیزمون. دلم برای نوشتن و سر زدن به همه ی دوستامون تنگ شده ولی چه کنم که این روزها فرصت نشستن پای لب تاب رو ندارم.نه اینکه خدای نکرده فکر کنید که دارم خونه تکونی میکنماااا!!!!!!! این مدت درگیر دکتر رفتنهای من و ثمین و خرید برای عید بودیم.از خودم بگم که جواب آزمایشاتم رو بردم و به یک فوق تخصص نشون دادم و بهم کلی امیدواری داد و خدا رو شکر دوباره روحیه م رو بدست آوردم.چقدر لحن گفتار یه دکتر میتونه روی بیمار تاثیر بگذاره؟! یکی از زندگی ناامیدم کرد و یکی دوباره امیدوار  !!! جونم براتون بگه که از 1ماهگی متوجه شدیم که کلیه ی چپ ثمین یه مقدار خیلی جزئی ملتهبه.دکتر گفتش چیز مهمی نیست ولی...
13 اسفند 1391